سيد محمد باقر برقعى

431

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اصلم از جنس بهشت است ، خدايا مددى كن * كه دلم باز طلب مىكند آن آب‌وهوا را عاشق آن نيست كه تن پرورد و جان بستاند * عاشق آن است كه با جان ننهد فرق ، بلا را گرنه سرو چمن خلد برين است ، ندانم * در كجا يافته پس قدّ تو اين نشو و نما را ؟ وعدهء وصل دهى ، تا رمقى هست بفرما * چون‌كه سهراب بميرد ، چه كند نوش دوا را حيفم آيد كه بگريم ، قدمى رنجه كن اى جان * پا به چشمم منه اى دوست مرنجان كف پا را مزد « روح القدس » از رشك خطوخال نكويان * كاين شرافت ز چه حاصل شده اين مهرگيا را سيه‌روزگار سيه‌چشمى ، سيه كرده‌ست ياران ، روزگارم را * سر زلف پريشانى ، پريشان كرده كارم را نبيند غير داغ دوست در سرّ سويدايم * اگر بعد از وفاتم هركه بشكافد مزارم را قرارى كرده‌ام با دوست تا جان باشدم بر سر * اگر شمشير بارد ، نشكنم هرگز قرارم را نهان و آشكارا جز رضاى تو نمىخواهم * خداوندا ! تو مىدانى نهان و آشكارم را نگارى تازه قصد دين و دل كرده‌ست اى ياران ! * خدا را باخبر سازيد از اين معنى نگارم را تو صيدم كرده‌اى ، گردون هواى كشتنم دارد * سرت نازم ، بگو گردون چرا بستى شكارم را بدين دستار ترسم مىفروشان نسيه ندهندم * نشستم با تهىدستان ، شكستند اعتبارم را به جنّت زاهدان را بىجهت دعوت مكن واعظ * بدين مشتى بَهايِم ، مىچرانى مرغزارم را